کافه رمان

کافه رمان

كاوه - چرا اينقدر طولش دادي پسر؟
ترم تموم شد ديگه . حالا كو تا دوباره بچه ها رو ببينم . داشتم ازشون خداحافظي مي كردم . تو چي؟ چرا سرت رو انداختي پايين و رفتي؟ يه خداحافظي اي يه چيزي!
كاوه – هيچي نگو ! من مخصوصاً رفتم يه گوشه قايم شدم ! به هر كدوم از اين دخترا قول دادم كه مامانم رو بفرستم خواستگاري شون ! الان همشون مي خوان بهم آدرس خونشون رو بدن !
تو همين موقع يه ماشين شيك و مدل بالا پيچيد جلوي ما و با سرعت رد شد بطوريكه آب و گل توي خيابون پاشيد به شلوار ما . كاوه شروع كرد به داد و فرياد كردن و مثل زن ها ناله و نفرين مي كرد :
اوهوي .....همشيره! حواست كجاست ؟! الهي گيربكس ماشينت پاره پاره بشه !
پسر نزديك بود بزنه بهت ها ! نگاه كن ! تا زيرشلوارم خيس آب شد ! الهي سيبك ماشينت بگنده ! نگاه كن ! حالا هركي رد مي شه مي گه اين پسره توي شلوارش بي تربيتي كرده !

– مي شناسيش ؟


كاوه – همه مي شناسنش ! سال اولي يه . خوشگل و پولدار ! به هيچكسم محل نمي ذاره ! بجان تو بهزاد اين مخصوصاً پيچيد طرف ما ! الهي شيشه ماشينت جر بخوره !
نه بابا انگار فرمون از دستش در رفت .
كاوه گاهي با صداي بلند يه نفرين به اون ماشين مي كرد و يه جمله آروم به من مي گفت :
كاوه – الهي لاستيك ماشينت بشكنه ! مرده شور اون چشماي هيزماشينت رو بشوره كه زير چشمي ما رو نگاه نكنه !
- اين چرت و پرتا چيه مي گي ؟
كاوه – مرده شور اون رنگ ماشينت رو ببره كه از همين رنگ دو تا زير شلواري توي خونه دارم !
خنده ام گرفته بود . اينا رو مي گفت و بطرف ماشين دست تكون مي داد .
- پسر چرا اينطوري مي كني ؟
كاوه – شايد تو آينه ما رو ببينه و برگرده !
در همين موقع اون ماشين ايستاد و دنده عقب گرفت كه كاوه دوباره شروع كرد :
الهي روغن سوزي ماشينت بجونم بيفته ! الهي درد و بلاي لنت ترمزت بخوره تو كاسه سر اين بهزاد!
- لال شي ! اينا چيه مي گي ؟
ديگه ماشين رسيده بود جلوي ما .
- سلام معذرت مي خوام كه بد رانندگي كردم . يه لحظه حواسم پرت شد .
كاوه – ببخشيد ، پدر شما سرهنگ نيستند ؟
- نه چطور مگه ؟
كاوه – عذر مي خوام فكر كنم پدرتون بايد وزير باشن يا وكيل .
- نه اصلاً !
كاوه – خب الحمدلله!
بعد بلند گفت :
خانم اين چه طرز رانندگي يه ؟ باباتون م كه كاره اي توي اين مملكت نيست كه شما اينطوري رانندگي مي كنين ! نزديك بود ما رو بكشي!
آروم زدم تو پهلوش و گفتم :
- عذر مي خوام خانم . اين دوست من كمي شوخه .
بايد ببخشيد . اسم من فرنوش ستايشه . طوري كه نشديد؟
كاوه- آب و گل و شل از پر پاچه مون راه افتاد خانم جون !
فرنوش خنديد و گفت :
- شما كاوه خان هستين . بذله گويي شما تو دانشكده معروفه . همه از شوخ طبعي تون تعريف مي كنند . تا فرنوش اينو گفت : صداي كاوه ملايم شد و رنگ عوض كرد و گفت :
كاوه - من كوچيك شما هستم . شما واقعاً چه خانم فهميده اي هستين!
- اسم من بهزاده . اينم كاوه دوستمه .
كاوه – هر دو كنيز شماييم !
فرنوش – بازم ازتون معذرت مي خوام .
كاوه – فداي سرتون ! اصلاً بذارين من اين وسط خيابون بخوابم . شما با ماشين تون دو سه بار از رو من رد شين ! اصلاً چه قابلي داره ؟ چيزي كه زياده اينجا جون آدميزاده ! اصلاً شما دفعه ديگر خبر بدين تشريف ميارين . خودمون و دو سه تا از بچه هاي كلاس رو بندازيم جلو ماشين تون ! والله ! بي تعارف مي گم !
- بس كن كاوه !
ببخشيد خانم . خيلي ممنون كه برگشتيد . خوشبختانه اتفاقي نيفتاده .
كاوه – بعله ! شلوارهامون رو مي ديم خشكشويي ، گور پدر جناق سينه من و پاي بهزادم كرده ! خودش خوب ميشه !
فرنوش كه ناراحت شده بود از من پرسيد :
- پاتون مشكلي پيدا كرده ؟

- خير . خواهش مي كنم شما بفرمايين

كاوه – خير خانم محترم . ايشون مغزشون مشكل پيدا كرده . حالا لطفاً يه دقيقه تشريف بيارين پايين . همين جا كوروكي بكشيم ببينيم مقصر كيه !
من به كاوه چشم غره رفتم كه فرنوش متوجه شد و با خنده از ماشين اومد پايين و گفت :
- از آشنايي تون خوشبختم . حالتون چطوره ؟
- ممنون شما چطورين ؟
فرنوش – شما همين جا درس مي خونين ؟ چندين بار شما رو تو محوطه دانشكده ديدم .
- منم همينطور . منم شما رو چند بار ديدم .
كاوه – انگار شكستن جناق سينه من باعث آشنايي شما شد ! فكر كنم اگه من كشته مي شدم شما دو تا با هم عروسي مي كردين !
فرنوش دوباره خنديد و من چپ چپ به كاوه نگاه كردم كه كاوه به فرنوش گفت :
- نگاه به چشماي اين نكنين ! اين مادر زادي چشماش چپه !
- بس كن كاوه خان .
كاوه – بابا جون اين تصادف بزرگيه .حتما بايد چهار تا بزرگتر بيان وسط رو بگيرن شايد كار بكشه به شركت بيمه زندگي و عقد دائم و عروسي اين حرف ها !
- كاوه !!
بعد رو به فرنوش كردم و گفتم :
خواهش مي كنم شما بفرماييد .
فرنوش – اجازه بدين تا منزل برسونمتون.
كاوه – خيلي ممنون . بهزاد جون سوار شو !
دست كاوه رو كه بطرف دستگيره ماشين مي رفت گرفتم و به فرنوش گفتم :
- خيلي ممنون . مزاحم نمي شيم . شما بفرماييد .
فرنوش – پس بازم معذرت مي خوام . خداحافظ.
اينو گفت و سوار ماشين شد و رفت . كاوه در حاليكه پشت سر ماشين دستش رو تكون مي داد گفت :
خداحافظ بخت پسر الاغ ! حيف كه در روت باز نكرد !
- منظورت منم ؟
كاوه – نه بابا ! منظورم الاغه بود ! شما كه ماشالله عقل كل ين !
بيا بريم خونه كار دارم .
كاوه – عذر مي خوام ، وكيل و وزيرها ! تو خونه منتظرتون هستن ؟! والله هر كسي ندونه فكر مي كنه الان از اينجا يه سره بايد بري كارخونه بابات و بشيني پشت ميز و به رتق و فتق امور بپردازي ! مرد تقريباً حسابي ! اين دختره تو دانشكده دل از همه برده ! هيچكسي رو هم تحويل نمي گيره ! حالا اومده از تو خواهش مي كنه كه برسوندت خونه ، تو ناز مي كني ؟
همونطوري نگاهش كردم .
كاوه – شناختي ؟ دمت رو تكون بده عزيزم !
- بي تربيت !
كاوه – خب چرا سوار نشدي ؟! چرا جفتك به بخت خودت مي زني ؟
- اولا ًجفتك نه و لگد ! در ثاني ، چون سوار ماشين نشدم به بختم لگد زدم ؟
كاوه – خب آره ديگه ! آشنايي همينطوري شروع ميشه ديگه . بعدشم مي رسه به عقد و عروسي و اين حرفا ! دختر به اين قشنگي و پولداري ! ديگه چي مي خواي ؟
- هيچي بابا آدم خوش خيال ! اون مي خواست جاي اينكه پيچيده بود جلوي ما ، يه جور تلافي بكنه . اون وقت تو تا كجا پيش رفتي !
كاوه – با منم آره ؟ نگاه كور شدت رو ديدم ! نگاه اونو هم ديدم ! نخورديم نون گندم ، بابامون كه نونوايي داشته !
- مياي بريم يا خودم تنها برم ؟
كاوه – بريم بابا . امروز اخلاقت چيز مرغيه !

راه افتاديم . چند قدم كه رفتيم ، يكي از دخترهاي كلاس از پشت كاوه رو صدا كرد و بعد بقيه بچه هاي كلاس رو هم صدا كرد و گفت :
بدوييد بچه ها ! پيداش كردم ! بدويين كه الان در ميره !
كاوه – مگه من كش شلوارم كه در برم ؟
همكلاسي مون در حاليكه مي خنديد دوباره داد شد :
- يالله بچه ها الان فرار مي كنه ها !
كاوه – بابا مگه دزد گرفتي ؟ چرا آبرو ريزي مي كني دختر ؟!
- مگه قرار نبود كه همه بچه ها رو آخر ترم بستني مهمون كني ؟ داري درميري ؟
كاوه – به جان تو عادت كردم . از بابام اين اخلاق بهم ارث رسيده . از بس بابام از دست مأموراي ماليات فرار كرده . منم واسم عادت شده .
بيا بريم خودتم لوس نكن . مرده و قولش ....
كاوه – كي به شما گفته كه من مردم ؟ تو اين دوره و زمونه مرد كجا بود ؟ اگه مرد پيدا مي شد كه اين همه دختر دم بخت ويلون و سرگردون دنبال شوهر نبودن كه الهي گره كور بختشون بدست خودم واشه !
كم كم بقيه بچه هاي كلاس داشتن جمع مي شدن . نيلوفر كه خودش هم دختر پولداري بود گفت :
بيخودي بهانه نيار كاوه . تا بستني بهمون ندي ولت نمي كنيم .
كاوه – اولاً كه من از خدا مي خوام كه شماها ولم نكنين و هميشه تو چنگ شما خانم ها ، اسير باشم ! ولي باور كنين ندارم . از شما چه پنهون چند وقتي كه بابام ورشيكست شده . صبح مي خوريم ظهر نداريم ! ظهر مي خوريم ، شب نداريم ! حالا حساب كن يه خونواده آبرو دار چه سختي رو داره تحمل مي كنه ! به خدا قسم كه بعضي وقتا شده كه با شورت جلو همه راه رفتم .
نيلوفر – ا..... ! قسم خدا رو هم مي خوره .
كاوه – بجون تو كه مي خوام دنيا نباشه اگه دروغ بگم ! پريروز كه رفته بودم استخر
با يه مايو اينور اونور مي رفتم !

كاوه – باشه مي دم ! آخرش اينكه امشب سر بي شام زمين ميذاريم ديگه ! اگه شما راضي مي شين كه من امشب گشنه سر به بالين بذارم ، قبوله مي دم اما مي دونم كه شما ها خيلي دل رحم تر از اين حرفايين !
فرزاد – اگه بستني رو ندي همين الان اينجا تحصن راه ميندازيم .
كاوه – ببينم شما چه سندي ، مدركي ، چيزي از من دارين كه صحت گفته هاتون رو ثابت كنه ؟
فرزاد – نشون به اون نشوني كه اون روزي كه كتابت رو نياورده بودي قول اين بستني رو به ما دادي .
كاوه – برو بابا دلت خوشه ! يارو سند محضري رو ميزنه زيرش ، چه برسه به يه كلوم حرف ! تازه من هيچ روزي كتاب با خودم نمي آرم دانشكده !
مريم – خسيس بازي در نيار كاوه . چهار تا بستني كه اين حرفا رو نداره .
كاوه – من و بابام اگه از اين ولخرجي ها مي كرديم كه پولدار نمي شديم .
روزبه – اصلاً فكرش رو نمي كرديم كه تو اينقدر گدا باشي !
كاوه – خب تو اشتباه مي كردي عزيزم ! اصلاً شغل اصلي من و بابام گدايي يه ! هر وقت باهامون كار داشتي يه تك پا سر ميدون انقلاب همين سمت چپ . همون گوشه كنارا داريم گدايي مي كنيم . ده دقيقه واستي پيدامون مي كني !
دوباره بچه ها خنديدن
شيوا – كاوه واقعاً خجالت نمي كشي ؟
كاوه – چرا ! اوايل خجالت مي كشيديم . ننه بدبختم كه چادرش رو مي كشيد رو صورتش ! اما بعداً عادت كرديم . يعني بابام يه شعري برامون خوند كه قانع شديم .
گفت شاعر ميگه گدايي كن تا محتاج خلق نشي!
مريم – بهزاد تو يه چيزي به اين خسيس بگو !
- چرا بهشون قول دادي يالله ، بايد واسه شون بستني بخري .
كاوه – الهي قربون اون جذبه مردونت بشم . چشم بهزاد جون . مرد به اين مي گن ها !
تا به آدم تحكم مي كنه ، دل آدم مي لرزه !
بچه ها هورا كشيدن و همگي راه افتاديم طرف يه بستني فروشي . تا رسيديم و رفتيم تو مغازه نشستيم كاوه از فروشنده پرسيد :
ببخشيد آقا آلاسكا دارين ؟

فروشنده براي اينكه جوابي داده باشه گفت :
بعله عزيزم آلاسكا هم داريم .
كاوه – ببخشيد اقا شما كه اينقدر مهربون يد ، اسكيموهاش رو هم دارين ؟
يارو خنديد و گفت :
اسكيمو هم داشتيم ، اما نمي دونم كجا رفتن ؟
كاوه – من ميدونم كجا رفتن . بگم آقا ؟
فروشنده – بگو بابا جون .
كاوه – آقا اجازه ! اينجا گرمشون شده رفتن تو فريزر خنك بشن .
صاحب مغازه و بچه ها خنديدن . صاحب مغازه گفت :
باور كنين بچه ها . حاضرم اين مغازه و هر چي دارم رو بدم ، اما برگردم به سن شماها .
كاوه – پدر ، اينا رو كه مي بيني بعضي هاشون يه كوه غصه تو دلشون دارن . دوره جووني شما با دوره جووني ماها فرق مي كرده . به نظرم از اين آرزوها نكني بهتره ! سرت كلاه ميره .
فروشنده – راست مي گي جوون . ايشالله كه زندگي و دوره شما هم خوب بشه .
كاوه – يه مثال برات ميزنم . دوره شما اصلاً يادت مي آد كه هر روز ، از خواب كه بلند مي شدي بياي جلوي پنجره و بخواي بدوني امروز هوا آلوده تر يا ديروز ؟
فروشنده – به والله ، اصلا ً يه همچين چيزي رو ياد ندارم ! اصلاً ما يه همچين چيزايي رو نداشتيم . دوره ما ، هواي اين تهرون مثل گل پاك و تميز بود .
كاوه – تازه يكيش رو بهت گفتم .
فروشنده – تا اونجا كه من يادمه ، يه ذره دود و كثافت تو اين شهر نبود ! تهرون پر گنجشك و كفتر و چلچله و طوطي و بلبل بود ! صبح تا شب با رفقا مي رفتيم دنبال الواطي.
جمعه به جمعه يه تومن پونزده زار مي داديم و مي رفتيم سينماو اون فيلمي رو كه دوست داشتيم مي ديديم و سر راه چهار تا سيخ جگر مي گرفتيم و مي خورديم و نوش جون زن و بچه مون مي شد مي چسبيد به تن مون !
كاوه – حالا دل ما رو اب نكن با اون دوره جووني ات . چهار تا بستني بده ، خبر مرگمون ليس بزنيم بريم دنبال بدبختي و بيچارگي ها مون!
فروشنده زد زير خنده و گفت :
همه تون مهمون خودمين! همينكه منو ياد جووني ام انداختين يه ميليون واسه ام ارزش داشت ! چند وقتي بود كه خنده رو لبام نيومده بود .
بچه ها براش كف زدن و هورا كشيدن كه روزبه گفت :
بچه ها ببينين اين كاوه رو ! ياد بگيرين . اينطوري پولدار مي شن ها !
كاوه – يارو هنر پيشه خارجي ، يه ساعت و نيم تو فيلم هزار دفعه ملق ميزنه تا دوبار مردم خندشون بگيره يه ميليون دلار بهش پول مي دن . حالا يه ساعته دارم متصل شما رو مي خندونم ، چهار تا بستني نصيبم شده ! اينم حسودي داره ؟
خلاصه اون روز با بچه ها خيلي خنديديم . آخرش كاوه به زور پول بستني ها رو داد . با اينكه صاحب مغازه نمي خواست ازمون پول بگيره .
وقتي از بچه ها خداحافظي كرديم ، دوتايي بطرف خونه راه افتاديم
.

كاوه – بيا ! دلت خنك شد ؟ اگه با ماشين فرنوش خانم رفته بوديم ، هم من گير اين قوم ظالم نمي افتادم و هم تا رسيده بوديم در خونه ، فرنوش رو واسه ات خواستگاري كرده بودم ! بابا جون ، تو كه زندگي منو مي دوني . آخه من كجا و فرنوش خانم كجا ؟
تموم زندگي م رو كه بفروشم پول بنزين ماشين ش نمي شه !
از تو چه پنهون ، از اولين بار كه امسال تو دانشكده ديدمش ، عجيب فكرم رو بخودش مشغول كرده ! واقعاً دختر قشنگيه ! خيلي م سنگين و با وقاره . ولي خب آدم نبايد زياد به حرف دلش گوش كنه . اينطوري بهتره . آرزوي محال نبايد داشت . حتي روياي آدم هم بايد در حد خود آدم باشه !
كاوه – يعني چي ؟ مگه دست خود آدمه ؟ آدم وقتي از كسي خوشش بياد ، خوشش اومده ديگه !
- آره . اگه اون آدم ، يكي مثل تو باشه . آره امثال شماها تو يه طبقه اين .
كاوه – بجان تو اگه ما تو يه طبقه باشيم ! اون خونه اش جايي ديگه س ، مام خونه مون جايي ديگه س !
- لوس نشو ، دارم جدي حرف مي زنم .
مي خوام بگم اگه يكي مثل تو بره خواستگاري فرنوش ، بهش جواب نه نميدن . اما آدمي مثل من اصلاً نبايد اين چيزا حتي به فكرشم بياد .
از اون گذشته ، من اصلاً كسي رو ندارم كه بره برام خواستگاري كنه !
كاوه – اينكه چيزي نيست . تو فقط لب تر كن بقيه ش ....
رفتم تو حرفش و گفتم :
- ديگه حرفش رو هم نزن . ول كن . بگو ببينم تعطيلي رو مي خواي چيكار كني ؟

نيم ساعت بعد رسيديم خونه . تا اومدم تو اتاقم ، كتاب هام رو پرت كردم يه گوشه و نشستم . سر مو گرفتم ميون دستهام و به زندگيم فكر كردم .
اين كاوه طفلك هم اسير من شده بود . خونواده ش خيلي پولدار بودن . خودش يه ماشين مدل بالاي خيلي شيك داشت اما به خاطر من ، يا پياده يا با اتوبوس مي رفتيم دانشكده . يعني من سوار ماشين ش نمي شدم . جلو بچه ها خجالت مي كشيدم . دوست نداشتم فكر كنن كه بخاطر پولش باهاش رفاقت مي كنم .
پدر من آدم فقيري بود . آدم خوب اما بد شانس ! مرد زحمتكشي بود اما شانس نداشت . دست به طلا مي زد مس مي شد .
از صبح تا شب كار مي كرد و جون مي كند آخرش هشتش گرو نه ش بود .
مادرمم زن مهربون و زحمتكشي بود .
اونم تا كار خونه و پخت و پز بود كه هيچي ، اين كاراش كه تموم مي شد ، بيچاره مي رفت سراغ اضافه كاري .
هميشه خدا دستش به يه چيزي بند بود . يا قلاب بافي مي كرد يا بافتني مي بافت يا هزار تا كار ديگه . مثلاً مي خواست يه گوشه خرج خونه رو جور كنه .
خلاصه اين پدر و مادر سخت كار مي كردن كه يه جوري چرخ زندگي رو بچرخونن اما چرخ زندگي ما چهارگوش بود و با بدبختي مي گشت .
يه خونه نقلي و قديمي داشتيم كه اونم ارث پدربزرگم بود و يه ماشين كه عصاي دست بابام بود و سالي به دوازده ماه گوشه تعميرگاه .
يه روز كه كارد به استخون بابام رسيد ، كوچ كرديم . در خونه مون رو كلون كرديم و راهي جنوب شديم .
پدرم مي گفت تا حالا هر كي رفته جنوب ، بار خودش رو چند ساله بسته و برگشته .
اون وقت ها من سال آخر دبيرستان بودم .
يه روز كله سحر از تهران حركت كرديم و پنجاه كيلومتر از شهر دور نشده بوديم كه با يه كاميون تصادف كرديم . پدر و مادر بيچاره ام نرسيده به جنوب بار سفرشون رو بستن ! موندم تنها و بي كس با صد تا زخم تو تنم و هزار تا شكستگي تو روحم .
يه ماه بعد خونه رو فروختم و خسارت تصادف رو دادم . آخه مامقصر شناخته شديم . بقيه پولش رو هم گذاشتم بانك و از سودش خرج زندگي رو جور كردم .
خدا نخواد كه پدري خجالت زن و بچه اش رو بكشه . بيچاره بابام راحت شد .
مادرم راحت شد . آخه اون چه زندگي بود كه داشت ؟
نمي دونم ما جماعت بدنيا اومديم واسه بدبختي كشيدن و مثل تراكتور كار كردن ؟ يعني هر خوشي و شادي و راحتي بايد به ما حروم باشه ؟
اگه زندگي اينه كه ما مي كنيم ، پس اين آدما كه تو اروپا و اينجور جاها هستن دارن چيكار مي كنن ؟ يا همين آدماي پولدار دور و بر خودمون ؟
اگه زندگي ، اوني كه اونا مي كنن ما چيكار مي كنيم ؟
از صبح تا شب كار مي كنيم و جون مي كنيم كه شايد بتونيم شيكم مون رو سير كنيم ، اونم با چي ؟ هميشه م به خودمون دل خوشي هاي الكي مي ديم . اگه يكي از صدتاش عملي مي شد حرفي نبود !
يادمه كه باباي خدا بيامرزم هميشه به من وعده مي داد كه ايشالله وضعمون خوب مي شه و برات همه چيز مي خرم .
بيچاره از همه چيز فقط تونست يه بار يه آناناس برامون بگيره .
يه شب كه برگشت خونه ، يه آناناس دستش بود . سرش رو همچين گرفته بود بالا كه انگار قله اورست رو فتح كرده بود .
حيف كه آناناس خوردن رو بلد نبوديم ! يعني نفهميدم توش رو بايد خورد يا بيرونش رو ؟ هر چند كه هر دوش رو هم خورديم .
اما چه مزه اي داشت ! نذاشتيم يه مثقالش حروم بشه !
قدر نعمت رو امثال ما ميدونن !
بگذريم .
زندگي حالاي منم شده يه بقچه . هر يه سال دو سالي جمعش مي كنم و مي زنم زير بغلم و از اين اتاق و تو اين محل ، مي كشم شون تو يه اتاق ديگه و تو يه محل ديگه .
خدا رحمتشون كنه پدر و مادرم رو . نمي دونم بچه واسه چي مي خواستن ؟
يادمه ساليان سال آرزوي پوشيدن يه شلوار جين رو داشتم . هر بار كه به بابام مي گفتم ، مي گفت اين شلوار ميخي ها به درد تو نمي خوره ، مال بچه لات هاس!
خدا بيامرز به شلوار جين مي گفت شلوار ميخي !
بعد از مردن شون ، اولين شلواري كه خريدم ، يه شلوار جين بود !

تمام مدتي كه داشتم شلوار رو مي خريدم ، همه اش با خودم كلنجار مي رفتم . همه ش فكر مي كردم كه وصيت پدرم رو زير پا زير پا گذاشتم .
اصلاً نمي دونم چرا اين چيزا اومده تو فكرم ؟
شكر خدا كه از تحصيل چيزي برام كم نذاشتن . خودمم با سعي و كوشش تونستم تو دانشگاه سراسري قبول بشم ، اونم رشته پزشكي .
بلند شدم . حالا وقت زنجموره نبود .
شكر خدا كه سال آخرم و زندگي م هم يه جوري مي گذره .
يه اتاق دارم د يه غربيل ....
چرا بايد حق پدر من دست يه عده آدم ديگه باشه و اونام حقش رو بخورن؟
چرا بايد پدر من چون پول خريد يه شلوار جين رو نداره بگه شلوار ميخي مال بچه لات هاس ؟
چرا هر وقت يه اسباب بازي خوب مي ديدم و دلم مي خواست ، مادرم بايد بگه اينا مال بچه هاي درس نخون و تنبله !؟ اين بهانه ها واسه چي بوده ؟ چرا ما نبايد بلد باشيم كه آناناس رو چه جوري مي خورن ؟
انگار باز ناشكري كردم .
شكر خدا كه تا حلال لنگ نموندم . دانشگاه سراسري ! اونم رشته پزشكي چيز كمي نيست .
حالام كه سال آخرم . توي اين دنيا ، هم غير از اسباب و اثاث خونه م ، يه رفيق خوب مثل كاوه دارم و كمي پول تو حساب سپرده بانك و يه قد بلند و يه صورت نسبتاً خوب و يه هوش زياد براي درس خوندن و يه اتاق كه گاراژخونه بوده و حالا در اجاره منه .
با اين افكار ته دلم يه حال خوب يبهم دست داد و راه افتادم دنبال تهيه غذا .
امروز طبق برنامه غذايي ، تخم مرغ داشتم و يه دونه سيب زميني ! نون سنگك هم تا دلتون بخواد ! بعد از ناهار ، دسر رو كه خوردم چشمام سنگين شد . سرم رو كه روي بالش گذاشتم از حال رفتم . خوبيش اين بود خواب براي مثل من آدمي ، مجاني يه .
طرف هاي غروب بود كه يكي زد به در خونه . از پنجره نگاه كردم . كاوه بود . بيرون برف شديدي گرفته بود . در رو وا كردم .
كاوه – سلام ، تو چرت بودي ؟
- آره ، ناهارم رو كه خوردم خوابم گرفت .
كاوه – امروز برنامه غذاييت تخم مرغ با چي بود ؟
- تخم مرغ خالي .هر روز كه نميشه صد تا چيز به برنامه غذايي اضافه كرد . يه روز به تخم مرغ اضافه مي كنم مي شه املت . يه روز پنير مي ريزم توش مي شه پيتزا . يه روز سوسيس توش خرد مي كنم مي شه خوراك بندري . يه روز آرد مي زنم مي شه خاگينه . تنوع لازمه .
ديروز سرفه م گرفت تا سرفه كردم صداي قد قد از گلوم در اومد .
كاوه – اگه مرغ و خروس ها بفهمن تو تخم هاشونو خوردي ، مي آن در خونه ت تحصن مي كنن ! بابا نسل مرغ منقرض شد از بس تو تخم مرغ خوردي !.
هر دو زديم زير خنده .
سرد شده . بذار بخاري رو روشن كنم و كتري بذارم روش و يه چايي دم كنم .
چايي دوباره دم كه مي خوري؟
اشك تو چشماي كاوه جمع شد و گفت :
كاوه – بخدا از خودم شرم دارم بهزاد . ما زندگيمون اونطوري و تو زندگيت اينطوري ! كاش بهم اجازه مي دادي مثل يه برادر كوچكتر ، كمكت كنم . كاشكي مي اومدي خونه ما با هم زندگي مي كرديم .
اينهمه اتاق خالي تو اون خونه بي استفاده افتاده . پدر مادرم هميشه مي گن دوستي با تو براي من بزرگترين افتخاره بهزاد . ازت خواهش مي كنم دست از اين لجبازي و يه دنده گي بردار.
اولاً كه دشمن ت شرمسار باشه . دوماً تو برادر بزرگ مني . سوماً از پدر و مادرت تشكر كن . چهارماً انشالله خدا اونقدر به پدرت بده كه نتونه جمع كنه . پنجماً دوستي تو هم براي من افتخاره . ششماً اجازه بده غرورم جريحه دار نشه . هفتماً ....
كاوه – ا .... گم شو . مرده شور تو رو با غرورت ببره ! همه رفيق دارن ما هم رفيق داريم ! تو كه مي گفتي باعث افتخارتم !
كاوه – پاشو شام با هم بريم بيرون . پسر هپاتيت مرغي مي گيري از بس تخم مرغ مي خوري ها ! ببينم ، گاهي احساس نمي كني كه دلت مي خواد تخم بذاري ؟
با خنده گفتم : چرا چند وقتم هست كه تا خروس مي آد خودمو جمع و جور مي كنم و رنگ به رنگ مي شم !

با خنده گفتم : چرا چند وقتم هست كه تا خروس مي آد خودمو جمع و جور مي كنم و رنگ به رنگ مي شم !
كاوه – پاشو بريم ديگه . مي خوام ببرمت يه رستوران شيك و درجه يك دو تا پرس تخم مرغ نيمرو بخوريم . آخه مي گن خرهاي همدون رو شش روز هفته سنگ بارشون مي كنن جمعه ها كه تعطيله آجر .
- ديوانه آدم غذاي خوب و سالم خونه رو ول مي كنه مي ره غذاي مونده بيرون رو مي خوره ؟
اينجا من صد جور اغذيه مطمئن دارم . نون سنگك . تافتون . لواش . باگت . از همه مهمتر نون بربري ! هر كدوم رو كه دوست داري بگو با تخم مرغ بخوريم .
كاوه – يارو اسمش منوچهر باركش بود . رفقاش بهش گفتن بابا اين چه اسمي يه تو داري برو عوضش كن . يه سالدوندگي كرد آخرش اسمش رو گذاشت بيژن باركش ! حالا حكايت توئه . تخم مرغ همون تخم مرغه س فقط قيافه ش عوض مي شه و نوع نون كنارش.
- هيچي نگو كه اگه همين فرزند مرغ يه خورده گرونتر بشه بايد سفيده اش رو يه روز درست كنم زرده ش رو يه روز !. حالا كلي خوشبختم كه جدايي بين زرده و سفيده اش نيفتاده !
كاوه – اگه اومدي كه يه خب رخوب بهت مي دم . اگه نه بهت نميگم كي آدرس ترو ازم گرفته .
حتما ً بچه هاي قديمي دانشكده
كاوه پرده رو كنار زد از پنجرع بيرون رو نگاه كرد و گفت :
نه بگم باور نمي كني . پاشو ببين برف نشست . چي مي آد . تا فردا اينطوري بياد نيم متري برف مي شينه زمين ! جون مي ده آدم بره بيرون قدم بزنه زير اين برف . پاشو ديگه !
- اولاً كه پرده رو بنداز چراغ روشنه مردم رد ميشن تو اتاق معلومه . دوماً كه چايي دست اول برات دم كردم . سوماً قربونت برم قدم زدن زير برف و تو اين هوا . براي كسي خوبه كه اگر مريض شد افتاد نازكش داشته باشه نه مثل من كه نه پول دوا درمون دارم نه يكي كه يه كاسه آب دستم بده ! بشين پسر چائي تو بخور.
كاوه- مگه من مردم كه تو بي كس باشي ؟ خدا مي دونه لب تر كني اينقدر پول مي ريزم تو اين اتاق كه تا زانوت برسه . بعدشم ، خودم پرستاريتو مي كنم رفيق .
بلند شدم و صورتش رو بوسيدم و گفتم :
- باشه ، چائي تو بخور بريم .
در سكوت چايي مون رو خورديم و بعد از پوشيدن لباس از خونه بيرون رفتيم .
كاوه – سوار شو بريم .
- بازم كه ارابه طلايي و مدرنتو آوردي !
كاوه – بابا تو گفتي جلوي بچه هاي دانشكده سوار ماشين نمي شي . اينجا كه ديگه كسي نيست ادا اطوار چرا در مياري ؟ سوار شو ديگه !
دوتايي سوار شديم . ماشين كاوه يه ماشين اسپرت مدل بالا بود .
- قرار شد پياده زير برف راه بريم تنبل خان !
كاوه – مي ترسم سرما بخوري و پرستاري ازت بيفته گردنم .
- شازده پسر ، نگفتي آدرس منو كي مي خواست ؟
كاوه خنديد و گفت :
- اگه بگم باور نمي كني . ما تو كوچه مون يه ة همسايه داريم كه با مادرم رفت و آمد داره . اين خانم يه دختر داره كه امسال وارد دانشگاه شده . حالا كدوم دانشگاه ؟ اگه گفتي ؟
- كجا داري ميري ؟
كاوه – طرف خونه خودمون . جواب ندادي
- حوصله معما ندارم . خودت بگو .
كاوه – تا حالا بهزاد كسي بهت گفته چه مصاحب خوبي هستي ؟
با خنده گفتم : بابا چه ميدونم . دانشكده خودمون .
كاوه – اتفاقا ً درسته . آدرس تو رو هم همين دختر خانم خواسته . 

يعني چي ؟ اين خانم من رو از كجا مي شناسه ؟
كاوه – بخت آدم كه بلند شد ، ديگه بلند شده . فكر كنم از فردا تمام دختراي شهر در خونه تون صف بكشن براي خواستگاري از تو ! اما اگه اينطوري شد ، رفاقت رو يادت نره ها . منم ببر پيش خودت بهشون شماره بدم صف بهم بخوره .
شوخي نكن . جريان چيه ؟ اين خانم من رو از كجا مي شناسه ؟ چيكار داره باهام ؟
كاوه – نكته معما در همين جاست . يعني اينكه اين خانم دوست و همكلاسي فرنوش خانم تشريف دارن . آدرس شما رو احتمالاً جهت آگاهي فرنوش خانم مي خوان .
- تو مطمئني ؟
كاوه – به احتمال نود درصد ، همينطوره .
- يعني چي ؟! تو كه آدرس رو ندادي؟
كاوه – براي چي ندم ؟ عسل كه نيستي بيان انگشت بزنن دختر چهارده ساله !
آدرس رو كه دادم هيچي ، تازه گفتم اگه پيداش نكردين بنده حاضرم شخصاً بيام و ببرمتون دم در خونه بهزاد خان .
- تو غلط كردي ، مرتيكه اول از خودم مي پرسيدي بعد اين كارو مي كردي .
كاوه – بشكنه دست بي نمك ! حالا تو دلت دارن قند آب مي كنن ها ! جان كاوه دروغ مي گم ؟
مدتي فكر كردم . اگه به كاوه دروغ مي گفتم ، به خودم كه نمي تونستم دروغ بگم .
راستش رو بخواي ، هم خوشحالم ، هم غمگين . از يه طرف خوشحالم چون فرنوش رو خيلي دوست دارم . از يه طرف ناراحتم چون من و اون بهم نمي خوريم . ما دو نفر مال دو تا دنياي جدا از هم هستيم .
كاوه – با يك حركت ناگهاني ماشين رو گوشه خيابون پارك كرد و زل زد به من .
- پسر اين چه طرز رانندگيه ؟
كاوه – مي گه از آن نترس كه هاي و هو دارد از آن بترس كه سر به تو دارد . تو نبودي كه صبح مي گفتي اتفاقي پيچيده جلوي ما و اگه مي خواست ما رو سوار كنه اتفاقيه و از اين جور چرت و پرت ها ؟! اي موجود خبيث ! با دست پيش مي كشي با پا پس مي زني ؟
حالا حتماً يه خرده ديگه كه مي گذره خبر دار مي شم كه خواستگاري هم رفتي !
- گم شو كاوه . خب الان خيلي وقته كه تو دانشكده فرنوش رو مي بينم . باور كن كه هميشه از برخورد باهاش دوري كردم . يعني سعي خودم رو هم كردم كه باهاش روبرو نشم ولي خب داريم يه جا درس مي خونيم و اين طبيعيه كه همديگرو ببينيم .
كاوه – ملعون تو آدم خوش قيافه م هي سر راه اين طفل معصوم واستادي و دختره رو هوايي كردي . اي اهريمن !
- نه به جون تو . اگه اين فكر رو داشتم امروز سوار ماشينش مي شدم .
كاوه – اون هم اگر سوار نشدي مي خواستي دون بپاشي طرف رو تشنه كني . اي صياد ظالم . اي از خدا بي خبر !

- آقاي ملون . تا يه ساعت پيش روي من قسم مي خوردي ، حالا شدم ابليس ؟
بخدا من يه همچين نيتي نداشتم .
كاوه با خنده : ديوونه شوخي كردم . من تو رو از خودت بهتر مي شناسم .
- حالا ديگه بيش تر ناراحت شدم . وجدانم معذب شد . خدا كنه ت اشتباه كرده باشي .
كاوه – من اشتباه نكردم . سرنوشت كار خودش رو مي كنه . به حرف تو و من نيست .
تو هم بيخودي خودت رو ناراحت مي كني . فرنوش بچه نيست . حدود بيست سالشه .
تو هم كه گولش نزدي . خودش انتخاب رو كرده . تو هم عشوه شتري نيا ! همه چيز رو بسپار دست خدا .
فكر هم نكن كه فردا صبح كله سحر ، فرنوش و پدر مادرش يه ديگ حليم مي گيرن در خونت . فرنوش از اين جور دخترا نيست . بيخودي دلت رو صابون نزن . احتمالاً مي خواسته بدونه كجا زندگي مي كني و چه جوري .
- خيلي كم بدبختي دارم ، اين هم شد قوز بالا قوز !
كاوه – خدا چهار پنج تا از اين قوزهام به من بده ! تو به اين مي گي قوز ؟ دختره به چشم خواهري مثل يه تيكه ماه مي مونه ! تعبير از اين شاعرانه تر سراغ نداشتي مجنون ؟
- ا حركت كن بريم ديگه .
كاوه – چشم كازانوا ، اين هم حركت .
و با سرعت حركت كرد . تو اين فكر بودم كه آخر اين جريان به كجا مي كشه كه كاوه گفت :
- داري تو مغزت مرحله بعدي نقشه شيطاني ات رو طرح مي كني ؟
نگاهش كردم و گفتم : امروز خيلي بلبل زبون شدي كاوه خان .
كاوه زد زير خنده و گفت :
- از بس امروز خوشم . دارم مي بينم كه كار خدا چه جوريه . صد تا پسر آرزو دارن كه يه زني مثل فرنوش خانم نصيبشون بشه ، نميشه . اونوقت تو كه از دست اين دختر فرار مي كني با زور داره مي آد سراغت .
- از كجا معلوم شايد اين هم يه بدبختي ديگه باشه . راستي نفهميدي خونه خود فرنوش كجاست ؟
كاوه – تو به خونه دختر مردم چيكار داري ؟ نكنه مي خواي دام رو ايندفعه در خونشون پهن كني ؟
نگهدار . مي خوام پياده شم . از دستت امروز خسته شدم . خفه شي كاوه . حقته كه بهت بگم آقا گاوه .
كاوه - صبر كن بريم تو اين كوچه نگه مي دارم .
پيچيد تو يه كوچه و اواسط كوچه نگه داشت .
كاوه – بفرماييد . پياده شيد بهزاد خان !
- مرده شور اون دوستي تو ببره . اگه مي گفتم يه ميليون تومن پول بده اينقدر زود گوش مي كردي ؟
با عصبانيت از ماشين پياده شدم و در ماشين رو محكم بستم .
كاوه- خداحافظ يار وفادار ! در ضمن خونه ليلي كه مي خواستي بدوني كجاست ع همين خونه بزرگه س .
تا اين رو شنيدم سريع دوباره سوار ماشين شدم .
- خدا خفه ات كنه كاوه . جداً اين خونه فرنوشه ؟
كاوه – اي بابا! آوردمت در خونه ليلي ، اين دستمزدمه ؟
- من كي گفتم بياي اينجا ؟ فقط خواستم بدونم خونشون كدوم طرفاست.
كاوه- بده آوردمت در خونه شون ؟ آره ؟ بگو آخه !
- نه بد نيست . يعني خوب هم نيست . اصلاً نمي دونم بده يا خوبه . ولم كن .
كاوه – خدا شانس بده ! اگه ده دقيقه ديگه اينجا واستي ، خود ليلي يا پدرش مي آن مي برنت تو خونه .
- آره جون تو . هيچكس هم نه ، پدر ليلي !
كاوه – فعلاً كه خود ليلي توي بالكن واستاده و داره بنده و جنابعالي رو نظاره مي كنه !
- راست مي گي كاوه ؟ حركت كن . تو رو خدا حركت كن برو تا متوجه ما نشده .
كاوه – چرا هول ورت داشته ؟ از همون اول كه اومديم بانو ليلي در بالكن تشريف داشتن .
- اي داد بيداد ! خيلي بد شد . كاش از اول باهات بيرون نمي اومدم .
كاوه – بالاخره بد شد يا خوب شد ؟
- حركت كن ديگه آقاي با نمك !
كاوه – نيم خواي پياده شي و يه نظر همسر آينده ت رو ببيني ؟
- برو ديگه !
كاوه حركت كرد و آخر خيابون ايستاد .
- اينجا كه خيابون پايين كوچه شماس .
كاوه - آره اينم از بخت تو آدم خوش شانسه !
- خوش شانس ؟
كاوه – كجا ؟ زده به كله ات ؟
- نه مي خوام يه خرده قدم بزنم تو برو .
كاوه – زير اين برف ؟ تو اين هوا ؟ پس شام چي مي شه ؟ حداقل بيا برسونمت خونه !
- نه تو برو . مي خوام قدم بزنم . برو كاوه !
كاوه پياده شد و به طرف من اومد .
كاوه – ناراحتت كردم بهزاد . بخدا نيم خواستم ناراحت شي .
جلو رفتم و صورتش رو بوسيدم .
- برو رفيق مي دونم . ناراحت نيستم فقط احتياج دارم يه خرده قدم بزنم ، خداحافظ .
- صبر كردم تا كاوه سوار ماشين شد و با بي ميلي رفت و من از كوچه اي كه خونه فرنوش بود رد شدم و شروع به قدم زدن تو يه خيابون كه دو طرفش پر از چنار بود كردم . برف روي شاخه درختها نشسته بود و منظره قشنگي رو درست كرده بود . همه جا ساكت بود و بندرت ماشيني از اونجا رد مي شد . هوا تاريك شده بود و با وجود چراغ هاي خيابون ، همه جا نيمه تاريك بود . داشتم به فرنوش فكر مي كردم . به خونه شون . به خودش . به ماشيني كه سوار مي شد . به لباسهايي كه مي پوشيد . به عطر خوش بويي كه استفاده مي كرد .
فكر كنم خونه شون دو هزار متر بود . ماشينش ده دوازده ميليون قيمتش بود . كفشي كه پاش مي كرد سي چهل هزار تومن مي شد .

هر چي به اين چيزا فكر مي كردم فرنوش از من دورتر مي شد . ده دقيقه اي كه گذشت ديگه حتي نتونستم چهره شو در ذهنم مجسم كنم . شايد اينطوري بهتر بود . خودم هم راضي تر بودم . من و اون به هيچ تركيبي با هم جور نبوديم . از افكار خودم خندم گرفت . نه به دار بود و نه به بار . اصلاً چيزي اتفاق نيافتاده بود كه من اين فكر رو بكنم . تا قبل از امروز كه با هم بصورت رسمي آشنا شديم و تا قبل از حرف هاي كاوه ، اصلاً در اين مورد جدي فكر نكرده بودم .
در دل دوستش داشتم اما اينكه خودم رو با اون كنار هم بذارم ، اصلاً .
همش بخاطر تلقين اين كاوه بود كه اين فكرها رو كردم . اصلاً يه آدرس پرسيدن كه دليل چيزي نميشه . تازه از كجا معلوم كه دختره دوست مادر كاوه آدرس من رو براي فرنوش خواسته باشه ؟
اگه هر كدوم از ما تو دنياي خودمون باشيم بهتره . من با دنياي خودم و تخم مرغ و اتاق شش متري و پياده گز كردن ، فرنوش تو دنياي خودش و استيك و خونه ويلايي و ماشين آخرين مدل .
باز مثل ظهري ، يه خوشحالي ته دلم حس كردم . انگار آزاد شدم . يا حداقل اينكه اينطوري فكر مي كردم . يه عمر با ا ين چيزها دلم رو خوش كرده بودم . بيشتر از اينهم از دستم بر نمي اومد .
متوجه پيرمردي شدم كه يه نون سنگك زير بغلش بود و يه عصا به دستش .
آروم با احتياط مي خواست از عرض خيابون رد بشه . فكر اينكه يه روزي من هم به اين حال و روز برسم تنم رو لرزوند .
حركت كردم كه بهش كمك كنم . برف روي زمين نشسته بود ممكن بود ليز بخوره .
هنوز چند قدم به طرفش نرفته بودم كه متوجه يه ماشين شدم . پيرمرد وسط خيابون رسيده بود .
ماشين ترمز كرد ولي با اينكه سرعتي نداشت در اثر ليز خوردن با پيرمرد تصادف كرد . بطرفشون دويدم . كاش زودتر به كمك اون مرد رفته بودم تا اين حادثه پيش نمي اومد . بيچاره پرت شد يه طرف . برگشتم كه به راننده يه چيزي بگم كه خداي من ! چي ديدم ؟!
ماشين فرنوش بود . راننده فرنوش بود .

يه لحظه خشكم زد . بلافاصله تصميم خودم رو گرفتم . بطرف پيرمرد بيچاره رفتم و با زحمت بغلش كردم .
فرنوش خانم در عقب باز كنيد ، زود باشيد ، عجله كنيد .
فرنوش خانم در حالي كه گريه مي كرد در ماشين رو باز كرد و من پيرمرد رو كه بيهوش شده بود داخل ماشين گذاشتم .
- سوار شيد فرنوش خانم و به هيچكس هم نگيد شما پشت فرمون بوديد . متوجه ايد .
فرنوش فقط گريه مي كرد و من رو نگاه مي كرد . طاقت ديدن اشك هاشو نداشتم . حركت كرديم .
حالا ديگه گريه نكنيد . اتفاقي كه نبايد افتاده . از گريه كه كاري درست نميشه . بهتره به خودتون مسلز باشيد و آدرس يه بيمارستان رو كه نزديكه به من بگيد . با اينكه خيلي وحشت زده و ناراحت بود ولي تونست خودس رو كنترل كنه و من رو به طرف بيمارستان ببره . به محض رسيدن ، پيرمرد بد بخت رو بغل كردم و به فرنوش گفتم كه ماشين رو برداره بره خونه و خودم وارد بيمارستان شدم .
خوشبختانه اورژانس خلوت بود و يه دكتر و يه پرستار مشغول معاينه پيرمرد شدن و يه مأمور به طرف من اومد .
مأمور – شما ايشون رو آورديد ؟
- بله باهاش تصادف كردم . متأسفانه خيابون تاريك و ليز بود . ماشين سر خورد .
مأمور – گواهينامه داريد ؟
گواهينامه رو بهش دادم و سرم رو كه برگردوندم ديدم فرنوش كنار در ايستاده و گريه مي كنه . به طرفش رفتم .
مأمور – آقا خواهش مي كنم از بيمارستان خارج نشيد .
- چشم همينجا هستم . بيرون نمي رم .
بطرف فرنوش رفتم .فكر نمي كردم از گريه كردن كسي اينقدر ناراحت بشم .
- قرار شد ديگه گريه نكنيد . يادتون باشه من رانندگي مي كردم . شما اصلاً حرف نزنيد . فقط خواهش مي كنم از بيرون به اين شماره كه مي گم زنگ بزنيد . شماره كاوه س .
در حالي كه معصومانه من رو نگاه مي كرد از كيفش يه موبايل بيرون آورد و داد دست من .
- بلد نيستم با موبايل كار كنم . خودتون شماره رو بگيريد .
شماره رو گفتم و فرنوش گرفت . خود كاوه تلفن رو جواب داد .
- سلام كاوه . منم بهزاد .
كاوه – سلام بهزاد خان . گرش تون تموم شد ؟ اجازه دارم به خلوت تون قدم بذارم ؟
- گوش كن كاوه من زدم به يه پيرمرد .
كاوه – يه پيرمرد رو زدي ؟ چرا ؟ دعواتون شده ؟ كجايي ؟ سالمي ؟
- شلوغ نكن ، چرا هولي ؟ تصادف كردم . با ماشين زدم به يه پيرمرد .
كاوه – با ماشين ؟ تو گورت كجا بود كه كفن ت باشه ؟ شوخي مي كني ؟ از كجا زنگ ميزني ؟
- از بيمارستان . گوش كن فرنوش خانم آدرس اينجا رو بهت مي ده . اگه مي توني بيا . پيرمرده بيهوشه .
كاوه – تو چرا خودت رو انداختي جلو ؟ اون زده . به تو چه مربوطه ؟ تو چرا گردن گرفتي ؟
آدرس رو بده ببينم . خيلي وضعت خوبه ، قهرمان بازي هم در مياري ؟
- اگه اومدي اينجا و از اين حرفها زدي ، نزدي ها وگر نه بهت نمي گم كجام .
كاوه – خيلي خوب الهه بذل و بخشش . بگو آدرس رو بگه .
تلفن رو به فرنوش دادم تا آدرس بيمارستان رو به كاوه بگه . در همين موقع مأمور به طرف من اومد و گفت :
با كلانتري تماس گرفتم . الان ميان دنبال شما . مصدوم رو بردن ccu. بايد محل تصادف رو نشون بدين .
چند دقيقه بعد يه سروان داخل بيمارستان شد و از من خواست همراهش برم . بطرف فرنوش رفتم و بهش گفتم . همين جا منتظر باشه تا كاوه بياد و دوباره رفتيم . متأسفانه تصادف دقيقاً روي محل خط كشي عابر پياده اتفاق افتاده بود كه راننده رو كاملاً مقصر نشون مي داد . مأمورا من رو به كلانتري بردن .ده دقيقه بعد كاوه پيداش شد .
كاوه- سلام جناب سروان اجازه هست ؟
سروان – بفرماييد شما ؟
كاوه- من دوست قاتل هستم . يعني ببخشيد ايشون هستم .

جناب سروان خنديد و گفت بياد پيش من .
- پسر باز چرت و پرت گفتي ؟
كاوه – پسر اين ديگه چه مدلشه ؟ چرا تو هر كاري كه به تو مربوط نيست انگشت مي كني ؟
- آروم باش و آهسته صحبت كن .
كاوه كنار نشست و آروم گفت :
- الان بيمارستان بودم . پيرمرده هنوز بهوش نيومده . اگه اصلاً بهوش نياد و خواب بخواب بره چي ؟
- خدا نكنه . به اميد خدا چيزيش نيست و زود خوب مي شه . تصادف خيلي جزئي بود يعني وقتي ماشين بهش خورد اصلاً سرعت نداشت .
كاوه – همچين آروم بود كه طرف رفته تو كما . غير از اون ، خونريزي مغزي به محكمي و آرومي نيست كه . ما يه فاميل داشتيم كه با يه ليموترش كوچولو خونريزي مغزي كرد و مرد !
- يه ليمو ترش خورد و خونريزي مغزي كرد ؟
كاوه – نه بابا . زنش شوخي مي كنه باهاش و با يه ليمو ترش مي زنه تو كله اش ! طرف بيچاره جا بجا تموم كرد و زنش رو انداختن زندان . بيچاره زنش تو زندان سرطان گرفت و آوردنش بيرون و بردنش بيمارستان و چند ماه شيمي درماني كرد . تموم موهاش ريخت و كچل شد . سرش شده بود عين كف دست من ! خلاصه يه سالي طول كشيد تا خوب شد و دوباره برش گردوندن زندون . يه شيش ماهي زندان بود و بيچاره اونجا ايدز گرفت . يعني قبلش عملي شد . هروئين تزريق مي كرده . گويا سرنگ آلوده بوده . بدبخت ايدز مي گيره .
وقتي مي فهمن ايدز گرفته ، آزادش مي كنن . بدبخت مي آد بيرون و دو سه ماه بعد مي ميره .
- خيلي ممنون از دلداريت . اومدي اينجا اينارو بهم بگي ؟
كاوه – ا.......... دور از جون تو . يعني مي گم بيخودي خودت رو جلو ننداز .
طرف رو خط كشي عابر پياده بوده ! مي فهمي يعني چي ؟
يعني اگه رضايت بده و بعداً بميره ، قانون ولت نمي كنه . مي گن اعدام با اعمال شاقه داره .
- اعدام كه ديگه اعمال شاقه نداره .
كاوه – چرا نداره ؟ اگه طنابش پوسيده باشه ، يه بار دارت مي زنن . اون بالا كه رفتي طناب پاره مي شه و مي افتي پايين . اون وقت با يه طناب ديگه دوباره دارت مي زنن .
حسابي ترس ورم داشت .
- بلند شو برو خونه تون . لازم نكرده دلداريم بدي .
كاوه – بجان تو اينارو مي گم كه حواست جمع بشه .
- تو كه پدر منو در آوردي !
كاوه – ديوانه تو تا چند وقت ديگه پزشك مي شي . اگه بري زندان همه چيز خراب مي شه . دارم بهت مي گم اگه طرف بميره من همه چيز رو لو ميدم .
- فعلاً كه شكر خدا زنده اس. تو هم شلوغ نكن .
كاوه – ببخشيد جناب سروان . من سند آوردم كه ضمانت ايشون رو بكنم .
سروان – متاسفانه رئيس كلانتري رفته و تا خودس نباشه نمي تونيم اينكارو بكنيم . ايشون بايد امشب اينجا بمونن .
كاوه – چه غلطي كردم امشب آوردمت از خونه بيرون . همه ش تقصير منه .
- تقصير تو چيه ؟ اتفاق وقتي مي خواد بيفته ، مي افته . شايد صلاحي در كاره . حالا بگو ببينم حال فرن
وش چطور بود ؟

كاوه – خراب
- آخيش . طفل معصوم !
كاوه – آخيش و كوفت كاري . فكر خودت باش بدبخت كه تو همين هفته دارت مي زنن .
- فرنوش پيغامي براي من نداد ؟
كاوه – چرا ، گفت بهت بگم اگه بردنت زندان حتما ملاقاتت مياد و برات موز مياره .
- شوخي نكن جدي دارم حرف مي زنم .
كاوه – گفت بهت بگم كه حتما مياد و خودش رو معرفي مي كنه و مي گه كه راننده اون بوده .
- گوش كن كاوه . اگه احياناً فرنوش اينكارو كرد ، تو بايد شهادت بدي كه من پشت فرمون بودم .
كاوه- من به گور پدرم مي خندم !
- همين كه گفتم . بايد بگي راننده من بودم .
كاوه – برو بابا تو كه عقلت رو از دست دادي . بدبخت پول اونها از پارو بالا مي ره .
باباش نميذاره كه اون يه ساعت تو بازداشت بمونه . تو فكر خودت باش .
بعد در حاليكه كلافه شده بود گفت :
- پاشم برم يه خبر بدم و بيام .
- به كي خبر بدي ؟ من كسي رو ندارم !
كاوه – راست مي گي ها ! كسي رو هم نداري كه بهش خبر بديم . نمي دونم چيكار كنم .
- اينقدر بيقراري نكن . اميدت به خدا باشه .
كاوه – بهزاد بزار من بگم پشت فرمون بودم . ترو اون كسي كه دوست داري بذار بگم .
- بشين يار قديمي . فكر كردي اگر اين اتفاق براي تو هم مي افتاد مي ذاشتم تو بري زندان ؟
كاوه - بخدا نمي فهمم تو ديگه كي هستي ! طرف تو بيمارستان با رضع خراب افتاده و تو يه قدمي زنداني ، اون وقت آروم اينجا نشستي .
- بهت گفتم كه اونقدر دوستش دارم كه اينكار رو بخاطرش بكنم . حالام تو دلم دارم براي اون پيرمرد بيچاره دعا مي كنم . بهتره تو هم همين كارو بكني . منم نمي ذارم پاي فرنوش به زندان برسه . حالا هر چي مي خواد بشه .
كاوه موبايلش رو در آورد و به فرنوش تلفن كرد .
كاوه – الو فرنوش خانم ، سلام خبري نشد ؟
كاوه – بسيار خب . بله اينجاست . چشم . تلفن رو مي دم بهش .
كاوه – بيا مي خواد با تو حرف بزنه .
تلفن رو گرفتم . خيلي مضطرب بود .
سلام فرنوش خانم . حالتون چطوره ؟
فرنوش – خوبم شما چطوريد ؟ من خودم رو معرفي مي كنم بهزاد خان . منتظرم پدرم بياد .
- ديگه اين حرف رو جايي نزنيد . اين رو جدي مي گم . اينجا جاي شما نيست .
اون آقا حالش چطوره ؟ بهوش نيومد ؟ ازش آدرسي ، شماره تلفني چيزي گير نياورديد ؟
"شروع به گريه ميكند "
فرنوش – هيچي همراش نيست .
- آروم باشيد . چيزي نميشه . به اميد خدا حالش خوب مي شه و همه چيز درست . اگه خبري شد با ما تماس بگيريد . فعلا خداحافظي مي كنم .
فرنوش – بهزاد خان !
- بله بفرمائيد .
فرنوش – ممنون . بخاطر كاري كه كرديد . اما من كار خودم رو مي كنم .
- شما هيچ كاري نمي كنيد . خداحافظ.
تلفن رو قطع كردم .
كاوه – طفلك خيلي ترسيده . راستش منم خيلي ترسيدم .
نگاش كردم و خنديدم . حدود ساعت يازده و نيم ، دوازده شب بود كه فرنوش همراه يه مرد موقر وارد كلانتري شد و در حالي كه چشمهاش برق مي زد بطرف من اومد و سلام كرد .
فرنوش – سلام بهزاد خان . اون آقا بهوش اومد . خوشبختانه چيزيش نيست .
حتي از اينكه شما رو اينجا آوردن خيلي ناراحت شد . حالا اومديم يه مأمور ببريم كه ايشون رضايت بدن . خيلي خوشحالم ! شما چطوريد ؟
كاوه – آخ خ خ خ خ....! جونم در اومد ! خدا رو شكر . پاشو قهرمان اين دفعه رو هم جستي .
خدارو شكر . خوشحال شدم كه حال اون آقا خوبه .
در همين موقع مردي كه همراه فرنوش اومده بود بعد از صحبت با سرپرست كلانتري به طرف من اومد و سلام كرد .
- سلام . من پدر فرنوش هستم . حالتون چطوره ؟
- خوشبختم . من بهزادم . ايشون هم كاوه . حال شما چطوره ؟
پدر فروش – من واقعاً متاسفم كه اين گرفتاري براي شما پيش اومده . نمي شه محبت و لطف شما رو با كلمات يا چيز ديگه اي جبران كنم . من دخترم رو خيلي دوست دارم و حاضر بودم كه جونم رو بدم و فرنوش پاش تو كلانتري باز نشه .شما اين كارو براي من كرديد . ممنونم پسرم .
- چيز مهمي نبوده . اغراق مي فرمائيد .
پدر فرنوش – گويا شما در يك دانشكده درس مي خونيد . فرنوش مي گفت : شما سال آخر تشريف داريد .
- بله سال آخر هستم . مي بخشيد الان بايد چكار كنيم ؟
پدر فرنوش – آقاي هدايت همون كسي كه فرنوش باهاشون تصادف كرده . مي خوان رضايت بدن . بسيار مرد خوب و باوقاري هستند . الان با يه مأمور ميريم بيمارستان تا مسئله حل بشه . بريم انگار با اون آقا بايد بريم .
چهار نفري همراه يه مأمور به طرف بيمارستان حركت كرديم . پرسنل بيمارستان اجازه دادن كه من همراه يه مأمور به اتاق آقاي هدايت برم تا ترتيب رضايت نامه رو بدم . وقتي آقاي هدايت منو ديد خنديد .
- سلام پدر . خوشحالم از اينكه حالتون بهتره . بايد منو ببخشيد . شرمندم
هدايت – بهت نمي آد كه دروغگو باشي اما فداكار چرا ! بذار من اول اين رضايت نامه رو امضا بكنم بعد بيا بشين اينجا پيش من . ازت خيلي خوشم اومده .
صبر كردم تا كار مأمور تموم شد و رفت . بعدش كنارش نشستم و دستش رو تو دستم گرفتم و گفتم :
- ممنون پدر

هدايت – خيلي دوستش داري ؟
سرم رو انداختم پايين و سكوت كردم .
هدايت – دوست داشتن كه عيب نيست خجالت مي كشي. آدم تا وقتي كه عاشقه زنده س.
مي دوني وقتي بهوش اومدم و اون دختر خانم جوون جريان رو برام تعريف كرد ، چهره تو رو همينطور كه هستي در نظرم مجسم كردم . تو شبيه كسي هستي كه من خيلي دوستش دارم . حتي كارت هم شبيه اونه . چيكار مي كني ؟ خونه ت كجاست ؟
- دانشجو هستم . هيچكسي رو ندارم غير از يه دوست كه اسمش كاوه س و الان هم پايين نشسته و خيلي دلش مي خواد از شما تشكر كنه . خونه و اين چيزها رو هم ندارم . يه اتاق اجاره كردم كه همين روزها بايد تخليه كنم . تو دنيا يه پدر و مادر زحمتكش و فقير داشتم كه تو يه تصادف كشته شدن همين .
هدايت – خدا رحمتشون كنه . دنياست ديگه . خوب حالا پاشو برو . هم دوستات منتظرن هم من بهتره كمي استراحت كنم . دنيا رو چه ديدي ؟ شايد حالا حالا ها با هم كار داشتيم .
فعلاً شب بخير پسرم .
- شب بخير پدر . باز هم ممنون .
در اتاقش رو بستم و برگشتم پايين .
كاوه – حالش چطور بود ؟
شكر خدا خوبه و چقدر مرد فهميده ايه . اون آقاي مأمور كجاست ؟
پدر فرنوش – آژانس گرفتم ، رفت .
كاوه – خدارو شكر كه همه چيز بخير گذشت . بهتره ما ها هم بريم ديگه .
- شما بريد . من اينجا هستم .مي خوام مطمئن بشم كه حالشون خوبه . گويا قراره فردا صبح مرخص بشه . من مي مونم كه ترتيب كارها رو بدم .
پدر فرنوش – پسرم من صورتحساب بيمارستان رو پرداخت كردم . دكتر هم گفته خطري متوجه ايشون نيست . تلفن من رو هم دارن اگه خداي نكرده اتفاقي بيفته با من تماس مي گيرن . لزومي نداره كه امشب اينجا بموني .
- اگر اجازه بديد اينطوري راحتترم . خواهش مي كنم شما بفرماييد .
خلاصه بعد از تعارف و تشكر زياد ، فرنوش و پدرش ، آقاي ستايش به خونه رفتن . موقع خداحافظي سعي كردم كه از نگاه فرنوش پرهيز كنم . فقط لحظه آخري كه در حال سوار شدن بود نگاهش كردم . دلم نمي خواست از من دور بشه . اما بهتر بود اين ماجرا ، همين جا تموم بشه . تا اينجاش هم زيادي پيش رفته بودم . تا لحظه اي كه چراغ قرمز پشت ماشين شون از دور معلوم بود ، واستادم و نگاشون كردم .
كاوه – مگه چشماي تو تلسكوپ داره كه تا اين فاصله رو مي توني ببيني ؟!
براي ديدن فرنوش احتياجي به چشم ندارم . با دلم مي بينمش.
كاوه – نه بابا انگار وضعيت خيلي خرابه . اي روباه مكار پس آدرس فرنوش رو براي همين مي خواستي . خوب دام رو دم در خونه شونم پهن كردي ! آقاي ستايش عاشقت شده بود . به تو كه نگاه مي كرد از چشماش همينطوري خوشحالي مي ريخت !
- براي من فرقي نمي كنه چون در مورد فرنوش خيالي ندارم .
كاوه – ظهري و عصريه ، هم همين حرف رو زدي منم جوابت رو دادم . ديدي دست تو نبود .
- هر جاش كه دست من باشه جلوش رو مي گيرم . حالام پاشو تو برو خونه دير وقته .
كاوه- نمي شه شما هم امشب تشريف بياريد و منزل ما رو با قدوم خودتون مزين كنيد ؟
- نه بايد اينجا بمونم . مي گيرم همين جا روي يه صندلي مي خوابم . تو برو ديگه .
كاوه – سرشبي هم به من گفتي برو كه كار دست خودت دادي .مي ترسم برم يه بلاي ديگه اي سر خودت يا سر يه نفر ديگه بياري . خودت رو هم بكشي امشب تنهات نمي ذارم .
- پسر تو چرا خودت رو معذب مي كني ؟
كاوه –اما پسر خوب قاپ دختره رو دزديدي ها ! چشم ازت بر نمي داشت .
- مي شه خواهش كنم ديگه از فرنوش و اين حرفا جلوي من چيزي نگي ؟
كاوه – هموروئيد بگيري پسر ! چقدر لجبازي !
- صحبت لجبازي نيست . بين من و اون يه دنيا مشكل نشسته . اگر با فرنوش ازدواج كنم صد تا مشكل دارم ولي اگر فراموشش كنم يه مشكل دارم . تازه ، مگه ميشه اونا دخترشون رو بدن به آدمي مثل من ؟ كي اينكارو مي كنه ؟
كاوه – خدا بزرگه . آدم از يه دقيقه ديگه ش خبرنداره . حالا بفرماييد ببينم امشب رو تا صبح چجوري سر كنيم ؟ فكر نمي كني الان فرنوش و پدرش ، خونه كه رسيدن هيچي ، تا حالا هفت تا پادشاه رو هم خواب ديده باشن ؟ تو تا كي مي خواي اينجا واستي و ته خيابون رو نگاه كني ؟
تازه متوجه خودم شده بودم . نگاهم هنوز به ته خيابون بود . مثل اينكه دنبال چيزي مي گشتم و يا منتظر كسي بودم . كاوه شروع به خنديدن كرد و گفت :
- فراموشش ميكني هان ؟
با خنده گفتم : بريم تو ، هوا خيلي سرد شده ، سرما مي خوريم .
خلاصه تا صبح هر طوري بود سر كرديم و ساعت ده بود كه آقاي هدايت مرخص شد و با هم به طرف خونه شون حركت كرديم و داخل ماشين با هم حرف مي زديم .
هدايت – پرستار به من گفت كه شما ديشب تا صبح تو سالن انتظار نشسته بودين . هم ناراحت شدم هم خوشحال . ناراحت از اينكه بهتون حتماً خيلي سخت گذشته و خوشحال از اينكه هنوز نسل آدم از بين نرفته !
فكر مي كردم رضايت رو كه گرفتيد بريد دنبال كارتون . انگار بخاطر اين افكار يه عذرخواهي بهتون بدهكارم .
كاوه برگشت من رو نگاه كرد و بعد گفت :
- حقيقتش جناب هدايت ديشب همه خيال رفتن داشتن جز بهزاد . دلش نيومد شما رو تنها بذاره . اين بود كه من هم موندم .
هدايت نگاه قدرشناسي به من كرد و پرسيد :
- تو كه وظيفه اي نداشتي پسرم . ماشين تو ام كه به من نزده ، چرا موندي ؟
اگه مي رفتم وجدانم عذابم مي داد ، غير از اون نمي دونم چرا يه احساسي منو بطرف شما مي كشيد . دلم راه نمي داد كه برم .
هدايت – اگه تو زندگي به نداي وجدانت گوش بدي بايد پيه خيلي چيزها رو به تنت بمالي .
كاوه – جناب هدايت كجا برم ؟
هدايت – اگه بپيچي تو اين كوچه ، آخرش خونه منه . كوچه بن بسته ، مثل زندگي خودم !

به چهره اش نگاه كردم . پر از چين و چروك بود كه فراز و نشيب روزهاي گذشته شو نشون مي داد . وارد كوچه شديم وقتي به آخرش رسيديم كاوه گفت :
- جناب هدايت اشتباه نيومديم ؟ اينجا كه خونه اي نيست. اين طرف و اون طرف همه ش باغه ! جلومون هم كه همينطور . شايد اول كوچه منزل شماس ؟
هدايت – نه عزيزم اشتباه نيومديم . خونه من همين باغ س ! بياين ، بياين بريم تو .
من و كاوه به همديگه نگاه كرديم . ماتمون زده بود . خونه آقاي هدايت كه همون باغ بود چيزي حدود پنجاه متر از هر طرف كوچه ديوارش بود ! اصلاً فكرشم نمي كرديم .
كاوه – من فكر مي كردم كه منزل شما احتمالاً يا يه خونه قديميه يا يه آپارتمان كوچولو !
اين باغ چند متره ؟ خيالم راحت شد بخدا . حتماً اينجا خيلي راحت هستين و مشكلي ندارين .
- راحتي به اين چيزها نيست . حتي ديوارهاي يه قصر بزرگ هم وقتي آدم غمگينه مي تونه بهش فشار بياره و آدم رو خفه كنه . وقتي آدم غصه تو دلش باشه ، تمام باغهاي دنيا براش كوچيكه .
هدايت – بيا بريم تو خونه سوته دل كه انگار با اين درد دير آشنائي .
كاوه – بفرماييد پياده شيد شيخ اجل خواجه بهزاد !
پياده شديم و به طرف در بزرگ باغ رفتيم . آقاي هدايتي كليدي از جيب در آورد و قف رو واكرد و وارد باغ شديم .
باغ خيلي بزرگ بود . اونقدر بزرگ كه ديوار ته باغ ديده نمي شد و تا چشم كار مي كرد درختان قديمي و كهن سال بود . زمين پر از برگ بود كه روش برف نشسته بود .
وسط باغ يه ساختمان دو طبقه بسيار قديمي بود كه تمام پنجره ها و درهاش مثل درهاي صد سال پيش چوبي و با شيشه هاي رنگي ، كه زيبايي عجيبي به اون بخشيده بود .
هدايت – اين باغ حدود پنج هزار متره . تمام اين درختها رو خودم آب مي دم و بهشون مي رسم سالهاست كه اين كارمه . پنجاه سال ، صد سال ، دويست سال ! ديگه شماره سالها از دستم در رفته .
كاوه – مال خودته ؟ اينجا تنها زندگي مي كنيد ؟ آدم وحشت مي كنه .
هدايت – آره مال خودمه . البته تو اين دنيا هيچ چيز مال هيچكس نيست .
- من اصلاً وحشت نمي كنم بر عكس احساس مي كنم كه سالهاست اينجا رو مي شناسم ! حتي ماهي هاي قرمز و سياه بزرگ تو حوض رو هم انگار قبلاً ديدم !
كاوه – از اينجا كه حوض معلوم نيست ، از كجا مي دوني اصلاً توش آب باشه چه برسه به ماهي !
اون هم تو اين يخبندون !
هدايت نگاهي عجيب به من كه در يك حال عجيب بسر مي بردم كرد و لبخند زنان گفت :
زياد عجيب نيست . بريم تو ساختمان . حوض هم اگر چه روش يخ بسته اما زيرش پره از ماهي هاي قرمز و سياه خيلي بزرگ .
كاوه در حالي كه با تعجب به من نگاه مي كرد پرسيد :
تو از كجا مي دونستي ؟
- نمي دونم . همينطوري گفتم يه همچين باغي ، يه حوض بزرگ با ماهي حتماً داره ديگه !
هدايت – بريم اينجا سرده . هر چند توي ساختمون هم دست كمي از اينجا نداره ولي خوب هم بخاري معمولي هست هم بخاري ديواري كه الان بهش مي گن شومينه . البته شومينه اين ساختمون مثل خودش مال صد ، صد و بيست سال پيشه !
هر چي به ساختمون نزديكتر مي شديم بيشتر تحت تأثير قرار مي گرفتيم . رو كار بنا پر بود از گچبري هاي قشنگ . يه ايوان بزرگ با ستونهاي بلند داشت . خونه پر از پنجره بود . هر جاي ديوار ساختمون رو كه نگاه مي كردي پنجره بود با درهاي چوبي و شيشه هاي رنگي قديمي . فرسودگي تو تمام ساختمون بچشم مي خورد و همين اون رو پر ابهت تر كرده بود . چيزي كه بيشتر حالت رمز و راز به محيط بخشيده بود سكوت اونجا بود . در همين موقع كاوه با حالت ترس گفت :
- آقاي هدايت اينجا شما سگ دارين ؟
هدايت – نه عزيزم . اون كه حتماً لاي درختها ديدي آهوئيه كه نسل دوم يه آهوي ماده س . مادرش تو همين خونه زندگي كرده و مرده ، مونده اين زبون بسته تنها .
چشم آهو كه به آقاي هدايت افتاد ، جست و خيز كنان به طرف ما اومد و بدون ترس به ما نزديك شد و شروع به بوئيدن آقاي هدايت كرد .
هدايت – اسمش طلاست . بهش مي آد نه ؟
و مشغول نوازش كردن آهو شد . آهو هم مثل يه بچه آدم ، خودش رو براي آقاي هدايت لوس مي كرد و صورتش رو به دستهاي اون مي ماليد .
كاوه – چطور رامش كرديد كه از آدمها نمي ترسه ؟ اين زبون بسته گاز كه نمي گيره آدمو؟
هدايت – از بچگي بزرگش كردم . اينم مونس منه . بعضي وقتها كه از تنهادي نزديكه دق كنم ، طلا بدادم مي رسه و آرومم مي كنه . خيلي چيزها رو مي فهمه ، مثل غم ، غصه ، شادي !
وارد خونه شديم . طلا بيرون مونئ . ساختمون حالت عجيبي داشت . در اصل به شكل مربع بود كه اضلاع مربع ، دور تا دور اتاق هاش بودن و وسط مربع خالي و در واقع وسط اين مربع يه حياط ديگه بود جدا از باغ كه بوسيله چند پله و يك راهروي زير زميني به باغ وصل مي شد . داخل حياط اتاق بود . اتاقهائي كه هيچكدوم از سي متر كوچكتر نبود و اكثراً آينه كاري .
توي تمام اتاقها فرشهاي خيلي قشنگ و قديمي پهن بود و توي بعضي از اتاقها رويهم رويهم فرش پهن شده بود .
آقاي هدايت تمام خونه رو به ما نشون داد . واقعاً زيبا بود . تقريباً در تمام اتاقها ، حداقل يك تابلوي قديمي و گرونقيمت به ديوار نصب شده بود كه آقاي هدايت اسم نقاش و تاريخچه اون رو برامون تعريف ميكرد . اتاقي كه خود آقاي هدايت توش زندگي مي كرد به قول خودش يه پنج دري بود كه يه طرفش كتابخونه اي قديمي بود شايد مال حدود صد سال پيش.
دور تا دور ديوار تابلوي نقاشي بود كه يكي از اونها تصوير زني بيست و هفت هشت ساله رو با آرايش و لباس سبك دوره قديمي نشون مي داد . بسيار زن زيبايي بود .
كاوه – شما واقعاً اينجا تنها زندگي مي كنيد ؟ مي دونيد قيمت اين تابلوها و فرشها چقدره ؟
هدايت – آره . بعضي هاش اصلاً قيمت نداره ! توي اون كتابخونه كتابهايي هست كه شايد قيمت هر كدوم پول يك آپارتمان باشه . همه خطي اثر آدمهاي بزرگي كه شايد صدها ساله كه ديگه وجود ندارن .
كاوه – اون وقت شما نمي ترسيد كه يه وقت خداي نكرده ، دزدي چيزي بياد و سر شما بلايي بياره و همه چيز رو ببره ؟

|دوشنبه 1391/12/21| 12:25 بعد از ظهر|Reyhaneh|

MisS-A